من به نام اوکه سیرابگرتشنگان معرفت شد
زیبایی را در ظاهرمی جویی،وازهرکس سراغ زیبایی رابگیری تورابه آبی دریا،رهنما میشودویابه سرسبزترین قله ها می کشاندویابه رنگین کمانی که پس ازباران برتونمایان میشود،براستی زیبایی،هرآن چیزی است که می نماید؟وقتی خدارابازیباترین می جویی آیا براستی باید به سرسبزترین وادی سفرکنی،تااورادریابی؟من می خواهم باتوازنازیباترین بگویم که زیبایی برتوآشکارمیکند،گاه درپس هرچهره ی نازیبا کلامی شیواتوراازظاهررها میسازدوبه دنیایی زیباترمی کشاندوچه چیزی خوشترازاینکه ازآنچه همیشه درجلوی چشمانت می بینی وان را برای خود استوره ی زیبایی می کنی جداشوی وبه عمق بنگری،برآن چیزی بنگری که بر آن حقیقت،خلق شده ای،خداوند تورا آفریدتا بدانی هر آنچه در ظاهر زیبا داری از تو جدا می شوند وسیرت زیبای تورا ارزشیابی می کنند.
حکایت خار:
من اینک خاری هستم که بردستان توفروشده ام شاید اگردیده میشدم بردستان توسوارنمی شدم توازگل فقط گل می بینی وزیبایی ظاهرش،وهیچ گاه به او نمی نگری بخاطر خارهایی که برتن داردهرجاگل باشد،سبزه زاری باشد،آنجا محفل هزاران عابری است که می خواهند برروی دنیا بخندندودنیای شادشان را شادترکنند ومن بوته خاری هستم که دردل صحرای بی آب وعلف روزهارابه شب رساندم ودر کنارمن هزاران سینه فریادبرمی داشت،من در کنارخودرنگ خدارابه وضوح می بینم من مخملگاه دل شکستگانم که ازهمه دنیاباهمه زیباییهایش به دل صحراپناه می اورندتاخودراباآن حقیقتی که هستندبشناسنداشک می ریزندوخداراباانچه هست فریادمی زنندوچه جایی بهترازبیابانی که بابوته های خارمزین شده ولی انهاسادگی رادوست می دارند.
چون تنهاسادگی است که زیبایی رادرخودنهان داشته وتنهایک بوته خاراست که می تواندزیباترین گلهارادرخودببیند.شایدبه خاطراینکه تنهادرسادگی وبی ریاییست که می تواندزیباترینها بروید ومن خوشحالم ازانکه به دست عابران فرومی روم،تازیبایی راازطبیعت خداوندی نستانندوهرانچه رازیبامی بینندبرای خودنخواهند.به همه فرصت دهندتازیبایی راببینند،تنهابیابان بی اب وعلف است وتنهامخمل ابی اسمان است که باستاره های درخشانش برمن لبخندمی زندوزیبایی رابرروی من می گشاید.اگه زیبانبودم دنیای زیبارانمی دیدم وخداونداست که می دانددنیای زیباچیست؟وزیبایی رابایددرچه چیزجست وجوگرباشی ومن ازانچه هستم،خشنودم چون دراستان خداوندی خلق شده ام ودستان زیباترین،مرادرعرصه هستی به پاداشت.
استغاثه وحمدوثنا
__به نام خدا،اوکه تمام هستی ازاوست.حیات دهنده تمام کائنات،کسی که مایکی ازناچیزترین مخلوقات اوهستیم،مخلوقی که اگرخدارا بشناسدبه اوخواهدرسیدواگربه خواب غفلت فروروددرمنجلابپستی ها فروخواهدرفت. _بارالها!توراسپاس می گوییم که توانستم ناخالصی های باطنم رابه خالصی تبدیل ودرراه توجهادکنم،خداوندا!نیتم راخالص ترگردان. _پروردگارا!نیست بودم،هستم کردی.هیچ بودم،همه ام کردی.محوبودم،اشکارم کردی.گم بودم،پیدایم کردی.امامن چه کردم؟هست رانیست،همه راهیچ،اشکاررامحو،پیداراگم و...چه بگویم! _معبودا!به من وجوددادی تامثلی ازتوی واجب الوجودگردم.من چه شدم؟جزاین نیست که لحظه به لحظه خودراازتودورترودرورترساختم ومثلی ازشیطان گردیدم؟ _چه صفایی دارد که ادمی عاشق خدا باشدوصورت به خاک های گرم نهدوازسوزعشق صدا بزند یا الله.چه صفایی داردکه ادمی عاشق خدا باشد وقطرات اشک از گوشه ی دیدگانش فروریزدوصدابزندالهی العفو.خدایا!وقتی امام برحق می فرمایدپروردگارا!مرالحظه ای به حال خودم وامگذار!من چه بگویم؟جزاین است که مانیز سخن اوراتکرارکنیم! پروردگارا!توخوداگاهی که عاشقم.دوست دارم که ازعشقت دیوانه شوم نه عشقی که یه عاشق به معشوق خوددارد،بلکه عشقی عارفانه،عشق بامحبت وصفاععشقی برای فدای جان به خاطربه دست اوردن رضای تو.رضایی که با دادن جانم ارامش دهنده وجودم می شود. خدا!توخوداگاهی که من برای یاری دین توبه جبهه رفتم تارضای تورادرانجابیشتربه دست اورم.خدایا!خودت فروع دین رابه مامعرفی فرمودی ویکی ازفروع دین نیزجهاددرراه توست،چراکه جهاداست که معین می کندچه کسی به احکام توپای بنداست وچه کسانی به تودروغ می گویند. پروردگارا!به قدری ازوجوت شرمنده ام که وقتی قلبم روبه سویت میکند،ارزومی کنم که کاش به دنیانمی امدم.توانقدررئوفی که در هرلحظه نظرلطفت برمن جاری ایت ودرهرلحظه دستگیرم هستی ونمی گذاری که به سوی شیطان ونفس کشیده شوم. _فقط این عبارت برزبانم می اید:یاغفار...یاغفار...یاغفار... بازآ بازآ هران چه هستی بازآ گرکافروگبربت پرستی بازآ این درگه مادرگه نومیدی نیست صدباراگرتوبه شکستی بازآ
برگرفته از کتاب شهادت نامه ها
فرهنگ جبهه